روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود ن
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی
چقد به بودني نياز دارم که ديکه نبايد باشه نميتونه باشه درست نيست باشهبراي بودن دير شده بودمسافرکوچولو از سفر قندهار برگشته بود با کلي درد و دل و غصه و حرف ولي گل اون با وجود اينکه اهلي اون بود ديگه گ
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود****گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود****گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود****گاهی هزار دور
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی
داری میری از خونه ی آرزو .......... جدا میشم از تو چه آوارهکنارت نمیزارم از زندگیم .......... برو زندگی کن بزارم کنارپی آرزوهای بد از منی .......... منم غصه هام رو به دوش میکشممیتونیم از عشقت بمیرم ول
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی






برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی



برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی
وقتی چهل ساله میشوید، اهمیتی نمیدهید که دیگران در مورد شما چه فکر میکنند.
زمانی که شصت ساله میشوید، پی میبرید که اصلا هیچکس در مورد شما فکر نمیکرده است!
وای که چه آسان هدر میدهیم عمر خویش را، فقط برای دیگران و طرز فکرشان!!
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی